معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - گزيده اى از پژوهش هاى شماره ٥٥ مقطع ديپلم و بالاتر - ولی پور مرضیه
گزيده اى از پژوهش هاى شماره ٥٥ مقطع ديپلم و بالاتر
ولی پور مرضیه
گزيده اى از پژوهش هاى شماره ٥٥ مقطع ديپلم و بالاتر
دين و سياست
مرضيه ولى پور
شماره اشتراك٨٠٤٤, از اهر
واژه شناسى
سياست از ماده (ساسَ) و (سَوَسَ) گرفته شده و به معناى كشوردارى, اصلاح امور مردم و اداره كشور براساس قوانين و برنامه ريزى و تدابير است.
طريحى مى نويسد: سياست يعنى (اقدام براى سامان دادن چيزى به وسيله امورى كه آن را اصلاح كند و سامان بخشد.)١
محمد بن مكرم مصرى مى نويسد: (سياست به معناى رعيت دارى, اصلاح امور مردم و نگاه داشتن هر چيز آمده است.)٢
در فرهنگ عميد آمده است: (سياست, اصلاح امور خلق و اداره كردن كارهاى كشور, رعيت دارى و مردم دارى است. سياستمدار كسى است كه در كارهاى سياسى و امور مملكت دارى, بصير و دانا و كار آزموده است.)
سياست در اصطلاح, معانى مختلفى دارد كه مى توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد:
الف) سياست خوب و ارزش مند كه در كلام خواجه نصير طوسى به (سياست فاضله) تعريف شده و معادل امامت در مفهوم اسلامى آن است و آن همان مردم دارى, هدايت خلق و اصلاح امور مردم است.
ب) نوع دوم, سياست ناپسند و ضد ارزش است كه به معناى تقلب, مردم فريبى و نگون بخت كردن آنان مى باشد.٣ اين نوع سياست, سياست دروغ و منفى است كه براساس حيله و نيرنگ و منافع مادى بنا شده و از ديدگاه اسلام, مردود است.
مهين انوشفر
شماره اشتراك١٢٣٤, از دزفول
تعريف سياست
متفكران اسلامى مى گويند: سياست عبارت است از تدبير جامعه براساس مصالح مادى و معنوى. اين تعريف در بحث امامت نيز كاربرد دارد. در منابع اسلامى بر نقش رهبرى و امام تأكيد شده است و به روشنى مى توان دريافت كه در انديشه اسلامى, امامت محور سياست است.
(امامت, رياست عامه مسلمين در امور دنيا و دين بر سبيل خليفگى و نيابت از پيامبر است.)٤
همچنين (امامت, پيشوايى و زمامدارى كلى در امور دينى و دنيوى است.)٥
در لغت نامه دهخدا آمده است: (سياست در لغت به معناى پاس داشتن ملك, حفاظت و حراست, حكم راندن بر رعيت, رعيت دارى كردن, حكومت و رياست و داورى است.)
دكتر على شريعتى در تعريف سياست مى نويسد: (سياست عبارت است از خودآگاهى انسان نسبت به محيط و جامعه و سرنوشت مشترك و زندگى مشترك خود و جامعه اى كه در آن زندگى مى كند و به آن وابسته است.)٦
سياست در انديشه غرب, رهاورد عينيت گرايى مطلق است كه بر تفكر معاصر غرب سايه افكنده و توجهى به پرسش هاى بنيادين درباره انسان و آرمان او ندارد و با دين و ارزش هاى دينى بيگانه است. سياست در غرب به مفهوم (دولت) است. آنان معتقدند: (امر سياسى آن چيزى است كه به دولت مربوط باشد.)٧
تعريف دين از ديدگاه انديشمندان
ماكس مولر مى نويسد: (دين قوه اى است روحانى كه براى درك نامتناهى تحت اسامى مختلفه و رموز متحوله, به انسان قدرت و توانايى مى دهد; توانايى در تفكر و تعقل.)٨
كانت مى گويد: (دين احساس وظيفه در قبال اوامر الهى است.)٩
فيخته مى گويد: (ديانت, كمال اخلاق و اخلاق, كمال ديانت است.)١٠
پروفسور شاتول مى گويد: (دين چيزى جز انقياد به عالم اسرار نيست.)١١
شهرستانى در (ملل و نحل) مى نويسد: (همه انبيا در دين, يعنى اصول, مشترك بودند, اما در شريعت, يعنى احكام و عبادات, متفاوت, زيرا هر پيامبرى داراى شريعت مخصوص به خود بوده است.)١٢
علامه طباطبائى مى گويد: (دين, عقايد و دستورهاى عملى و اخلاقى است كه پيامبران از طرف خدا براى راهنمايى و هدايت بشر آورده اند).١٣ و نيز مى گويد: (دين در اصطلاح قرآن, همان روش زندگى است كه انسان, گريزى از آن ندارد و از ناحيه خداى متعال مى باشد.)١٤
محمدرضا فارسى جوكار
شماره اشتراك٦٠٢٢, از ملاير
سياست از ديدگاه متفكران
١. برخى سياست را پيكار افراد, گروه ها و دولت ها با يكديگر بر سر قدرت مى دانند. نويسندگانى چون ماكس وبر, ماكياولى, هابز, ديويد اپتر و برخى ديگر, سياست را تلاش در به دست آوردن قدرت, حفظ و افزايش آن مى دانند. طبق اين تعريف, انسان موجودى بدسرشت است و به قول (هابز), انسان ها گرگ همديگرند.١٥ اين تعريف نشأت گرفته از فرهنگ معاصر غرب است.
٢. عده اى ديگر سياست را به مفهوم مطالعه دولت مى گيرند و يا آن را به عنوان رشته اى كه مربوط به تئورى سازمان ها, حكومت ها و اعمال دولت است, تعريف مى كنند. اين تعريف از سياست, رويكردى ايستا و ساختارى به سياست دارد, در حالى كه سياست در دولت منحصر نمى شود و دولت يكى از لوازم مهم سياست شمرده مى شود. از سوى ديگر در اين تعريف به نقش انسان و تدبير و هدايت و رهبرى او كمتر تأكيد و عنايت شده است.
٣. تعريف ديگر از سياست ناظر به مديريت, تصميم گيرى و فرآيند تدوين و اجراى خط مشى است. اين تلقى از سياست گرچه به تعريف دانشوران اسلامى از سياست نزديك است, ولى در اين تعريف, سياست صرفاً در صدد حفظ وضع موجود و حل و فصل مسائل جامعه است و داراى غايت مندى و هدف و آرمان مقدسى نيست.
٤. تعريف ديگر از سياست كه برگرفته از انديشه دينى و تفكر اسلامى است, عبارت است از (امامت و رهبرى جامعه در جهت مصالح دنيوى و اخروى). حاكم اسلامى در انديشه دينى در جست وجوى راه كارهاى مناسب و بهينه در جهت وصول به سعادت است. در مفهوم سياست, آهنگ حركت به سوى آرمان نهفته است و سياست در پى آن است تا ضمن ايجاد رابطه با واقعيت هاى موجود, چگونگى وصول به هدف نهايى را فرا روى ما نهد.
ابونصر فارابى, از فلاسفه بنام اسلام, سياست را هدايت خلق به سوى خالق, در مدينه فاضله, توسط رهبر بيان مى كند. مدينه فاضله او مدينه اى است كه به وسيله بهترين و مستعدترين كسى كه هدفش ترقى و سعادت فردى و جمعى است, اداره مى شود.١٦
از ديدگاه غزالى, سياست ابزارى است كه انسان را به خداوند مى رساند و نجات دهنده او در دنيا و آخرت است.١٧
امام خمينى(ره) نيز معتقد است: سياست, هدايت جامعه در جهت مصالح دنيوى و اخروى است و اين امر مختص به انبيا و علماى آگاه اسلام است.١٨ از نظر ايشان سياست بر سه نوع است:
١. سياست شيطانى كه اشاره به بعد منفى سياست دارد و در آن, خدعه, نيرنگ, دروغ و استفاده از هر وسيله در جهت رسيدن به هدف مجاز است.
٢. سياست حيوانى كه طى آن, حاكم در جهت تحقق نيازهاى صرفاً مادى جامعه و به دور از ابزار شيطانى تلاش مى كند.
٣. سياست اسلامى كه در آن به دو بعد مادى و معنوى انسان توجه شده است و تلاش مى شود هر دو بعد انسان شكوفا گردد.
صديقه انبارى
شماره اشتراك٣١٨٩, از راوند كاشان
جايگاه سياست در دين
دين بدون سياست همچون سيب زمينى بى برگ است. استاد مطهرى(ره) مى فرمايد: (نسبت اين دو با هم, نسبت روح و بدن است. اين روح و بدن, اين مغز و پوست بايد به يكديگر بپيوندند. فلسفه پوست, حفظ مغز است. پوست از مغز نيرو مى گيرد و براى حفظ مغز است. اهتمام اسلام به امر سياست و حكومت و جهاد و قوانين سياسى براى حفظ مواريث معنوى, يعنى توحيد و معارف روحى و اخلاقى و عدالت اجتماعى و مساوات و عواطف انسانى است. اگر اين پوست از اين مغز جدا باشد, البته مغز گزند مى بيند و پوسته خاصيتى ندارد, بايد سوخته و ريخته شود.)١٩
در حديث است كه پيامبر(ص) فرمود: (اگر سه نفر (حداقل) هم سفر شديد, حتماً يكى از سه نفر را امير و رئيس خود قرار دهيد. از اين جا مى توان فهميد كه از نظر رسول اكرم(ص), هرج و مرج و فقدان يك قوه حاكم بر اجتماع كه منشأ حل اختلافات و پيوند دهنده افراد اجتماع با يكديگر باشد, چه اندازه زيان آور است.)٢٠
ليلا سلطانى
شماره اشتراك٢١٧٦, از همدان
حكم قرآنى (اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم) و بسيارى از احكام اسلامى و قرآنى ديگر, همچون احكام مربوط به فِىء و خمس و زكات و جهاد و نظاير آن, هيچ يك احكامى نيست كه انفراداً و در خلأ و خلوت قابل اعمال باشد.
مرحوم حميد عنايت به اين نكته اشاره كرده و مى گويد: (گرايش خاصى كه در درون مسلمانان نسبت به سياست نهفته است, مستقيماً از روح تعاليم اسلام نشأت مى گيرد… اگر جان و جوهر سياست, همانا هنر زيستن و كار كردن با ديگران است, در اين صورت از هر پنج ركن اسلام… چهار ركن مناسب با اعتلاى روحيه همكارى و انجام كار گروهى در ميان پيروان آن است. و اگر طبق نظرگاه ديگر, جان و جوهر سياست همانا تلاش در پى كسب قدرت باشد, باز هم به سختى مى توان جهان بينى سياسى ترى را از اسلام پيدا كرد. و بالاخره اجراى تعدادى از وظايف جمعى يا امور واجب كفايى مسلمانان… نيز دليل ديگرى بر هم بستگى اسلام با سياست به عنوان هنر حكومت است.)٢١
زهرا آسياب
شماره اشتراك٦٦٨, از ميمه
حكومت اسلامى, حكومت قانون است و قانون بدون حاكم و رهبر, قابل اجرا نيست; يعنى يك مجرى قانون براى اجراى قانون ضرورى است. در سيره حكومتى پيامبر(ص) و حضرت على(عليه السلام) و نيز در آيات قرآن به اين موضوع تصريح شده است.
در ساختار نظام سياسى اسلام, رهبرى و حكومت پيش بينى شده است كه البته حاكم و رهبر بايد خصوصياتى داشته باشد كه بحث آن در اين مقال نمى گنجد. از طرفى در نظام سياسى اسلام, مردم جايگاه خاص خود را دارند; به اين معنا كه اساساً بدون آنان حكومت به وجود نمى آيد و قانون الهى حاكم نمى شود. اگر پيامبر گرامى اسلام(ص) سيزده سال در مكه دين اسلام را تبليغ مى كرد و تشكيل حكومت نمى داد, به اين دليل بود كه جامعه پذيراى حكومت اسلامى نبود و هنگامى كه پايه هاى اوليه چنين پذيرشى در (يثرب) شكل گرفت, پيامبر(ص) بدون درنگ به تشكيل حكومت و استقرار قانون اقدام كرد.
ابراهيم بهارى
شماره اشتراك٢٨٤٧, از اراك
سيره عملى پيامبر و امامان(عليهم السلام)
به گواه تاريخ, پيامبر اسلام(ص) نخستين پايه گذار حكومت اسلامى بوده است. ايشان والى و استاندار براى شهرها منصوب كرد, به امر قضاوت پرداخت, سفيرانى به كشورهاى غير مسلمان فرستاد, ارتش مجهز كرد و با مشركين روم به پيكار برخاست كه همه اين كارها بر تفكيك ناپذيرى دين از سياست دلالت دارد.
امام خمينى(ره) مى گويد: (اين را كه ديانت بايد از سياست جدا باشد و علماى اسلام در امور اجتماعى و سياسى دخالت نكنند, استعمارگران گفته و شايع كرده اند; اين را بى دين ها مى گويند. مگر زمان پيامبر اكرم سياست از ديانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عده اى روحانى بودند و عده اى ديگر سياستمدار و زمامدار؟ اين حرف ها را استعمارگران درست كرده اند تا دين را از تصرف امور دنيا و از تنظيم جامعه مسلمانان بركنار سازند.)٢٢
اينكه پيامبر(ص) و به تبع ايشان شاگردان مكتبش و خلفاى بعد از حضرتش, استاندار و والى تعيين مى كردند, سفيرانى رد و بدل مى كردند, تعليم يافتگانى را براى تعليم اسلام و قرآن و آموزش دين به نواحى گسيل مى داشتند, همگى شاهد اين مدعاست كه آنها سياست و اداره كشور را به عهده داشتند و عملاً در سياست به معناى صحيح آن دخالت مى كردند.
مرتضى حسن پور
شماره اشتراك١٩٣٧, از ميناب
علما و سياست
فاضل مقداد: (دين و سياست, دو همزادند كه يكى بدون ديگرى سودى ندارد. پس مقتضاى حكمت, آن است كه اين دو در شخص مجتهد عالم جمع باشد وگرنه غرض خداوند حاصل نمى شود, زيرا وقتى مجتهد عالم, حاكم سياسى نباشد و در همان حال حوادثى پيش آيد كه هم نياز به فتواى مجتهد است و هم حكم حاكم را مى طلبد, در اين صورت دين خدا معطل مى ماند.)٢٣
شيخ مفيد: اما اجراى حدود, وظيفه سلطان اسلام است كه از جانب خداوند گمارده شده است و آنان همانا ائمه هدى از آل محمد(ص) و كسى است كه از سوى آنان به اين امر گمارده شده اند; از اميران و حاكمان و فرماندهان, و امامان نيز اين امر را به فقهاى شيعه واگذار كرده اند تا در صورت امكان, مسئوليت اجرايى آن را بر عهده بگيرند.)٢٤
علامه ميرزا حسين نائينى: (كسانى كه ولايت تشريعى معصومان را فقط جنبه تبليغى آنان مى دانند و جهت ولايى و لزوم اطاعت از فرامين آنان را در اين زمينه نمى پذيرند, سخت در اشتباهند. اينان به درستى معناى ولايت را نيافته اند. مگر نمى دانند كه ولايت, رياست بر مردم در امور دينى و دنيايى و معاش و معاد است.)٢٥
شهيد مصطفى خمينى(ره) دلايلى را براى جدايى ناپذير بودن دين از حكومت و سياست مطرح كرده كه به چند مورد اشاره مى شود:
١. سيره پيامبر گرامى اسلام(ص);
٢. تعيين تكليف رهبرى و حكومت در روزهاى نخستين بعثت;
٣. جامعيت اسلام;
٤. اگر دين داراى نظام و حكومت نباشد, ضامن اجرا ندارد;
٥. مخالفت و درگيرى مستمر امامان معصوم(عليهم السلام) با حكومت هاى ستم پيشه.٢٦
آيةاللّه بروجردى(ره): (براى آن كس كه در حكم ها و قانون هاى اسلام كندوكاو كند شكى باقى نمى ماند كه اسلام, دينى سياسى ـ اجتماعى است و احكام آن تنها در محور عبادات نيست, بلكه بيشتر آن به سياست مدن و تنظيم اجتماع پيوند مى خورد.)٢٧
محمدعلى پورحسين
شماره اشتراك٥٨٠٢, از كاشمر
از دين گريزى تا دين ستيزى
سكولاريسم در غرب كه به مفهوم جداانگارى دين از سياست و دنياست, از آن جا شروع شد كه (متدينين غربى متوجه شدند آيينى كه به نام مسيحيت در دست آنهاست, كارايى و قابليت آن را ندارد كه در تمام جنبه هاى زندگى انسان, به ويژه در زندگى اجتماعى نقش داشته باشد و قانون گذارى نمايد. از اين رو مشكل را بدين گونه حل كردند كه حوزه كاربرد دين و حكمرانى خدا, محدود به زندگى فردى انسان و چگونگى رابطه او با خدا باشد.)٢٨
اين تفكر از دو جهت قابل توجيه بود: ١. از نظر نارسايى مفاهيم و معارف عرضه شده توسط مسيحيت كه بعضاً غير معقول و احياناً موهن به مقام خداوند و نيز در تعارض با كرامت انسانى است; ٢. از جهت رفتار غير انسانى كليسا در دوره حاكميت خود بر مردم.
سكولاريسم با استفاده از شرايط پيش آمده, ابتدا مسيحيت زدايى نمود و به تدريج با هرگونه حضور دين در صحنه اجتماع به مقابله برخاست; دينى كه به زعم آنان دورانش به سر آمده و اينك بايد از مسند خويش به زير كشيده شود و نظاره گر اداره عقلانى جامعه كه برخاسته از خود جمعى است, باشد. در حقيقت اين رهبران دينى بودند كه با ايجاد اختناق و استبداد كليسايى در ذهنيت جامعه غربى, (دانسته يا ندانسته) چنين القا نمودند كه گويا رابطه اى ميان دين و ايمان به خدا و استبداد و سلب حقوق سياسى مردم وجود دارد. بزرگ ترين ضربه ها بر پيكر دين در غرب از همين ناحيه وارد گرديد كه با اوج گيرى استبداد متكى به حكومت كليسا, حاكمان چنين پنداشتند كه مردم در قبال حكومت فقط تكليف دارند و نه حق. در اين هنگام بود كه (سكولاريسم) متولد گرديد.
اين اقدام در غرب پايان كار نبود. از آن پس رژيم هاى كاپيتاليستى از يك سو و سردمداران نظام هاى سوسياليستى از ديگرسو, با همه تضادهايى كه ميان آنان حاكم بود, در جبهه (دين ستيزى) به ويژه نسبت به اسلام متحد گشتند. غربى ها تز جدايى دين از سياست را با هدف از بين بردن اقتدار و عظمت دين و نفوذ در كشورهاى اسلامى, تحت پوشش هاى مختلف از قبيل قداست و نزاهت دين و عدم سنخيّت آن با سياست ترويج كردند. ماركسيست ها هم اساساً دين را افيون جامعه معرفى كردند كه ساخته و پرداخته حاكمان و جباران و توجيه كننده عملكرد آنان بوده است. القاى چنين ذهنيتى در جوامع اسلامى تا آن جا پيش رفت كه رفته رفته نوعى مرزبندى ميان دين داران و سياستمداران ايجاد گرديد و اين باور به وجود آمد كه دين دار, سياستمدار و سياستمدار, دين دار نخواهد بود. وضعيت رفتار و عمل سياستمداران نيز به اين ذهنيت دامن زد و حتى امر بر عالمان دين نيز مشتبه گشت.
محمد نيازى
شماره اشتراك٥٨٤١, از قم
انديشه جدايى دين از سياست را اولين بار خوارج مطرح كردند, زيرا همچنان كه مى دانيم شعار آنها (لاحكم الا لله) بود. اين شعار از قرآن مجيد اقتباس شده و مفادش اين است كه فرمان (قانون) تنها از ناحيه خداوند و يا از ناحيه كسانى بايد وضع شود كه خداوند به آنان اجازه قانون گذارى داده است. امام على(ع) مى فرمايد: بلى, من هم مى گويم (لا حكم الا لله), اما نه به اين معنا كه اختيار وضع قانون با خداست, لكن اينها مى گويند: حكومت و زعامت هم با خداست و اين معقول نيست. قانون خدا بايست به وسيله افراد بشر اجرا شود.٢٩
ظاهر شهبازيان
شماره اشتراك٢١٢٣, از ايوان غرب
يكى از غرب زدگان به نام (شبلى شميل) كه در دوران حكومت سلطان عبدالحميد عثمانى و حاكميت او بر مصر زندگى مى كرد, آن حكومت را به عنوان يك حكومت استبدادى مى دانست و آرزو مى كرد به جاى آراى مذهبى, (يگانگى اجتماعى) مبناى حكومت قرار گيرد. وى كه از ارائه دهندگان طرحى نو در مسائل اجتماعى بود, اصلاح جامعه عربى را در سايه (جدا كردن دين از سياست) مى دانست و استدلالش اين بود كه (روحانيون و كشيشان در تاريخ, از قدرت خود بهره نادرست برده اند.)٣٠
شميل كه در نظرات خود از روحيه حاكم بر اروپاى قرن نوزدهم پيروى مى كرد, با اقتباس از الگوهاى غربى, اين قياس را مبناى تفكر اجتماعى خود قرار داده بود كه حضور اسلام و علماى مسلمان در دولت هاى شرق, به مثابه حضور مسيحيت و ارباب كليسا در حكومت هاى غربى است. از اين رو تجربه مغرب زمين در بلاد مشرق نيز بايد اعمال گردد.
اولين اشتباه شميل و هم فكرانش, مقايسه اسلام و مسيحيت از نظر محتواى اجتماعى بود, زيرا اين دو آيين, رويكردى متفاوت به مسائل اجتماعى دارند. به علاوه در بينشى كه روحانيون كليسا از مسيحيت ارائه كرده بودند, عناصر اجتماعى داراى كمترين تأثير بوده و در زمينه مسائل حقوقى كه پشتوانه اداره جامعه و دستورالعمل دولت ها تلقى مى شد, كمتر مطالب قابل توجهى وجود داشت; در حالى كه اسلام مسائل فراوانى در اين زمينه دارد و علاوه بر تبيين اصول و مبانى, به تشريح موارد جزيى نيز پرداخته است. از سوى ديگر يك سان شمردن عملكرد ارباب كليسا در دوران حاكميت خويش با عملكرد حكومت هايى كه نام اسلام را به همراه داشته اند, حكايت از بى خبرى نسبت به تاريخ دارد.
نيم نگاهى به تاريخ اين دو مذهب, سابقه درخشان اسلام در حكومت و اداره جامعه را نشان مى دهد. رسول گرامى اسلام پايه گذار يكى از مترقى ترين حكومت ها در عصر خود بوده و الگوى صحيحى را به جهان عرضه كرده است, اما اولين حكومت هايى كه براساس تعاليم مسيحيت شكل گرفت, سيصد سال پس از دوران حيات حضرت مسيح(عليه السلام) بود. كشيشان در اين دوره توانسته بودند به اندازه كافى نظرات خود را در مسيحيت وارد نموده و مسيحيتى تحريف شده ارائه دهند.
بنابراين مى بايست به جاى مقايسه حكومت هاى اسلامى با حكومت اربابان كليسا, آنان را با حكومت اسلامى زمان پيامبر و صدر اسلام مقايسه نمايند.
مهدى جعفرى
شماره اشتراك١٠٧٧٣, از قم
برخى ادله مدعيان جدايى دين از سياست
الف. محدود بودن قلمرو دين: متفكران غربى و پيروانشان كه روشنفكر نام برده مى شوند, چنين مى پندارند كه دين يك رابطه فردى با خدا و امرى قلبى و شخصى است و آموزه هاى دينى فقط براى پيوند دادن انسان با خدا و هدايت او به سرچشمه هاى معنوى است و در مورد مسائل دنيوى بايد به عقل و انديشه و خرد و تجربه رجوع كرد.
در پاسخ مى گوييم: قلمرو دين اعم از دنيا و آخرت و مسائل مربوط به آنهاست و مسائل سياسى و اجتماعى دين, درصد عمده اى از متون دينى به شمار مى رود. به فرموده امام خمينى(ره): (آن قدر آيه و روايات كه در سياست وارد شده است, در عبادات وارد نشده است.)٣١
شهيد مطهرى(ره) مى گويد: (اسلام آيينى است جامع و شامل همه شئون زندگى بشر… اسلام نظامى نوين و طرز تفكرى جديد, تشكيلاتى تازه عملاً به وجود مى آورد, در عين اينكه مكتبى است اخلاقى و تهذيبى; سيستمى است اجتماعى و سياسى.)٣٢
ب. قداست دين و شيطنت آميز بودن سياست: قائلين به تفكيك دين از سياست مى گويند: دين داراى گزاره هاى مقدسى است, ولى سياست با خدعه و نيرنگ آميخته است و اين دو با هم سازگار نيستند.
براى روشن شدن پاسخ ابتدا بايد به برداشت هايى كه از سياست مى شود اشاره كرد:
برخى سياست را به معناى شيطنت, فريب و خدعه مى دانند; اين سياست, مسلخ ارزش هاى انسانى و الهى است; اين همان برداشتى است كه دشمنان على(عليه السلام) از سياست داشتند و برخى از على(عليه السلام) به دليل نداشتن چنين سياستى انتقاد مى كردند.
ابن ابى الحديد مى نويسد: (عده اى گمان مى كنند على(عليه السلام) در علم و دانش برتر از عمر بود و عمر در سياست برتر از على).٣٣ ابن سينا در كتاب (شفا) همين عقيده را ذكر كرده است. ابن ابى الحديد در توضيح مطلب مى نويسد: (سياست وقتى استوار مى گردد كه صلاح مملكت در نظر گرفته شود و اجرا گردد, خواه مطابق قانون و دين باشد يا نباشد. امام على(عليه السلام) كه در حوادث, متعهد به اسلام بود و قرآن را نصب العين خود قرار داده بود, نمى توانست از راه حيله و خيانت كه موافق قرآن نيست و رياكارى هايى كه به صلاح مملكت است و مطابق اسلام نيست, كشور را اداره كند.)٣٤
اما اگر سياست به معناى تدبير امور بندگان خدا باشد, اين سياست الهى است كه هدف در آن, تحقق بخشيدن به حاكميت ارزش هاى الهى و احقاق حقوق مردم و جلوگيرى از فساد و ظلم است و اين با خدعه و نيرنگ سازگار نيست.
حسن سكندرى مقدم
شماره اشتراك٥٨٠٣, از خراسان
مهم ترين عاملى كه موجب پيدايش انديشه جدايى دين از سياست شد, متن تحريف شده انجيل بود, چرا كه بنابر متون مذهبى مسيحيان, نوعى تقسيم كار ميان كليسا و قيصر پذيرفته شده است. به گفته انجيل, آنچه متعلق به قيصر است مى بايست به قيصر و آنچه متعلق به خداست مى بايست به كليسا واگذار گردد. به گفته انجيل, پادشاه, وزير خدا و خادم او در نزد انسان هاست.
طرح اين مباحث در انجيل موجب گشت متفكران و فلاسفه سياسى آن عصر طرفدار تفويض اختيارات كليسا و از جمله واگذارى دادگاه هاى تفتيش عقايد و اموال و ثروت هاى كلان كليسا به امپراتور شوند و حتى برخى هر گونه حاكميت كليسا و پاپ را شرك و كفر توصيف كنند.
از جمله عوامل پيدايش اين انديشه, مكاتب گوناگونى بودند كه در طول زمان در دنياى غرب ظهور كردند; مانند: فلسفه سياسى مردم سالارى, علم پرستى, عقل گرايى, ليبراليسم, تفسيرگرايى تأويلى و نقد كتاب هاى مقدس, اومانيسم, مدرنيزم و….
با نگاهى به تعاليم اسلامى و متون دينى, مى توان به آسانى حكم كرد كه هيچ يك از علل و خاستگاه هاى سكولاريزم در اسلام يافت نمى شود و اسلام با نگرش مثبت به مسائل دنيوى, علمى و عقلى, خود را دينى عقل گرا در عرصه الهيات و فعال در قلمرو دنيا نشان داده است. همچنين اسلام در زمينه مسائل اجتماعى, سياسى و حقوقى, حكم و قانون دارد; بنابراين چگونه مى تواند با سكولاريزم سازگار باشد؟
مريم ميرعالى
شماره اشتراك٥٥٩٣, از انديمشك
(در قرون وسطا به علت سايه سنگين آموزه هاى كليسا در شاخه هاى مختلف معارف, تلاش علمى فيلسوفان و عالمان رشته هاى مختلف در چارچوب تعاليم كليسا, محصور [گرديد] و هر گونه نوآورى علمى در حكم بدعت و الحاد و مخالفت با كليسا محسوب شد.)٣٥
رجال و حاكمان كليسا با طرح اين موضوع كه حق حاكميت آنها بر مردم از سوى خدا بوده و آن را به طور مستقيم از خداوند دريافت داشته اند, ريشه هاى حاكميت خود را بر مردم مستحكم كردند. آنان خود را تنها در برابر خداوند مسئول و پاسخ گو مى دانستند و هيچ گونه حق و مسئوليتى در مورد مردم بر دوش نداشتند. اين نوع دخالت دين در سياست, تنها سال هاى پر از وحشت و ظلم حاكمان را به ارمغان آورد.
ييكى از دلايلى كه باعث پيدايش انديشه جدايى دين از سياست شد, حكومت جابرانه عده اى به نام (رجال دين) و با عنوان (حكومت دينى) بود. بعد از سال هاى جور و ستم كليسا بر مردم, دوره شكوفايى و تمدن و تجديد عصر انسان گرايى فرا رسيد و رنسانس سرآغاز حركت به سوى علم و ادب و هنر شد.
مجيد محمدى
شماره اشتراك١١٦٧, از تهران
مهم ترين دليل مدعيان تفكيك دين از سياست
از نظر مدعيان تفكيك دين از سياست, دين داراى اصولى ثابت و پايدار است, اما سياست امرى سيال و زودگذر, و دين ثابت قادر به پاسخ گويى به نيازهاى متغير نيست.
در پاسخ به اين مدعا بايد گفت: دين منطبق با نيازهاى فطرى انسان است و اصول ثابت آن متناسب با نيازهاى ثابت آدمى است كه همواره خاستگاه و منشأيى ثابت دارد.
امام خمينى(ره) در اين زمينه مى فرمايد: (سياست و راه بردن جامعه به موازين عقل و عدل و انصاف و صدها از اين قبيل, چيزهايى نيست كه با مرور زمان در طول تاريخ بشر و زندگى اجتماعى كهنه شود. اين دعوى به مثابه آن است كه گفته شود: قواعد عقلى و رياضى در قرن حاضر بايد عوض شود و به جاى آن قواعد ديگرى نشانده شود.)٣٦
علاوه بر آن, دين مشتمل بر احكامى متغير است و فقيه در هر عصرى, با تكيه بر منابع اسلامى و اصول و قواعد دين, مسائل متغير جامعه را پاسخ مى گويد. رمز بقاى اسلام در همين نكته نهفته است كه اسلام به دليل اصول و قواعد ثابت و با در نظر گرفتن عنصر زمان و مكان, پاسخ گوى مشكلات هر عصر بوده است.
از آنچه گفته شد دانستيم كه مراد از دخالت دين در سياست, آن نيست كه در مورد همه جزئيات مسائل سياسى حكمى داشته باشد, بلكه اين امر را به كارشناس دين و فقيه واگذار كرده كه در هر زمان با تمسك به اصول كلى كه شارع بيان كرده است, حكم جزئيات را استخراج كند.
پى نوشت ها:
١ ـ مجمع البحرين, واژه سَوَسَ.
٢ ـ لسان العرب, ج٦, ص١٠٨.
٣ ـ رسائل اخوان صفا, ج٤, ص٢٥٠.
٤ـ عبدالرزاق لاهيجى, گوهر مراد, ص٣٢٩.
٥ ـ ابراهيم امينى, بررسى مسائل كلى امامت, ص٢٧.
٦ ـ تاريخ اديان, ص١١.
٧ ـ وينسنت آندرو, نظريه هاى دولت, ترجمه حسين بشيريه, ص٢٠.
٨ ـ عيسى ولايى, مبانى سياست در اسلام, ص٨.
٩ـ همان.
١٠ ـ همان.
١١ ـ لذات فلسفه, ص٣٨٢.
١٢, ١٣ و١٤ـ آموزش دين, ص٨ ـ١٠.
١٥ ـ به نقل از: فلسفه سياست, مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى, ص١٧.
١٦ ـ نور محمد شريف, تاريخ فلسفه در اسلام, ترجمه نصرالله پورجوادى, ص١٧٧.
١٧ ـ ابوحامد غزالى, احياءالعلوم, ترجمه مؤيدالدين محمد خوارزمى, ص٥٥.
١٨ ـ صحيفه نور, ج١٣, ص٣٩٨.
١٩ـ امامت و رهبرى, ص٣٢.
٢٠ ـ مرتضى مطهرى, سيرى در نهج البلاغه, ص١٠٤.
٢١ ـ انديشه سياسى در اسلام معاصر, ص١٦و١٨.
٢٢ـ ولايت فقيه, ص٢٣.
٢٢ ـ مجله حوزه, سال سيزدهم, شماره٧٦ـ٧٧, ص١٩٥.
٢٤ ـ همان, شماره٢٩ـ٣٠, ص٢٦٥.
٢٥ ـ همان, شماره٧٦ـ٧٧, ص١٢٧.
٢٦ ـ همان, شماره٨١ ـ٨٢.
٢٧ ـ همان, شماره٧٦ـ٧٧, ص١٩٥.
٢٨ ـ ر.ك: فصلنامه كتاب نقد, شماره١ (ويژه سكولاريسم) و شماره٢ـ٣, (سرمقاله) و نيز محمدتقى مصباح يزدى, پرسش ها و پاسخ ها, ص٣٧.
٢٩ ـ مرتضى مطهرى, سيرى در نهج البلاغه, ص١٠٤.
٣٠ ـ حميد عنايت, سيرى در انديشه سياسى غرب, ص٥٢.
٣١ ـ صحيفه نور, ج٦, ص٤٣.
٣٢ـ امامت و رهبرى, ص٣٠.
٣٣ ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج١٠, ص٢١١.
٣٤ـ همان.
٣٥ ـ احمد واعظى, حكومت دينى, ص٤٢.
٣٦ـ ر.ك: وصيت نامه سياسى ـ الهى امام خمينى, بند ب.